RSS
برایان تریسی
لمس کبوتران رازداریست
که نا باورانه
تمام می شوند
تو اغاز کن
ورق بزن مرا
که پر از وسوسه ام
کنج ایوان
تو منی و
من تمام می شوم
ماه را به اتاق ببر
سماجت ثانیه ها را تکرار کن
شکستم در تو
وحالا می ایستم
در برابر قهوه تلخ
وتو در جایی انگار
در برابر عابران جهان تلخ
چه عاشقانه
خلوت کرده ای....
دارم عاشقی و با تو بلد میشم..........
انگاه که تمامی پنجره ها در خوابند
وسکوتی سنگین
شهر را فرامی گیرد
من از مشغولیت ها جدا
و تا صبح یک فردا
به تو می اندیشممم . . . .